علت اينكه عشق، عاشق را به مقام توحيد رهنمون مي سازد، خاصيت «شركت سوزيِ» آن است

اگر انسان عاشقِ صادق باشد، به مقام توحيد مي رسد. مقام توحيد مقامي است كه سالكان و عارفان سالها به دنبال آن، رياضت ها مي كشند و از خور و خواب و خشم و شهوت مي پرهيزند و براي رسيدن به آن صمت و جوع و سهر و خلوت و ذكر به مدام دارند.

عشق اين هنر را دارد كه با تجلي كبرياي حرم حُسن معشوق بر دل عاشق، بر قامت او رداي توحيد را بپوشاند و دنيا و آنچه در آن است و آخرت و هر چه در او هست را به يك باره در چشم و دل او خار كند، تا عاشق، چهار تكبير دلش و تمام توجهش فقط به معشوق باشد.

هر جميلي كه بديديم بدو يار شديم

هر جمالي كه بديديم گرفتار شديم

كبرياي حرم حُسن تو چون روي نمود

چار تكبير زديم از همه بيزار شديم

علت اينكه عشق، عاشق را به مقام توحيد رهنمون مي سازد، خاصيت «شركت سوزيِ» آن است. عشق شريك معشوق را هر كه و هر چه باشد، نابود مي كند. هر اشتياقي كه در كنار معشوق، معشوقي ديگر مي نشاند و يا هنگام عشق به او به ديگري نيز توجه دارد، از دايره ي عشق بيرون است. براي همين است كه در نظر ما «دوست داشتن از عشق برتر نيست» و هرگز نمي توان بالاتر از قله هاي بلندِ عشق ورزيدن، چيزي تصور كرد. زيرا در دوست داشتن، شركت راه دارد و قلب در مرحله ي «حب» خالي از محبت غير نيست. بنابراين در يك زمان مي توان دو يا چند محبوب داشت. اما در مرحله ي «عشق»، قلب فارغ از عشق به غير معشوق مي شود و چشم و گوش و هوس و هوش را بر غير معشوق مي بندد. در مرحله ي «حب» هر چه تعداد محبوب ها بيشتر باشد، انسان در مرتبه ي كمال بيشتري است و قلب او با محبت به اغيار ظرفيت بيشتري مي يابد؛ يعني هر چه محبوب بيشتر باشد، ظرفيت قلب محبّ براي محبت بيشتر مي شود. اما قلب عاشق هرگز نمي تواند ظرف حتي توجه به غير معشوق باشد تا چه رسد به عشق به غير معشوق.

غير معشوق ار تماشائي بود

عشق نبود هرزه سودائي بود

تيغ «لا» در قتل غير حق براند

خود نگر زان پس كه بعد از حق چه ماند

ماند «الا الله» باقي جمله رفت

شاد باش اي عشقِ شركت سوزِ زفت

قلب عاشق هرگز نبايد براي عشق و حتي توجه به غير معشوق ظرفيت داشته باشد. اصلا به محض فرض تعدد معشوق، يا اين معشوق ها محبوب مي شوند و عاشق تا بلندترين قله هاي محبت هبوط مي كند و يا اين كه عشقش مي گويند، هوسي ناپايدار و اشتياقي كم عيار بيش نيست و نتيجه اي جز شهوت و نفرت نخواهد داشت.

تا اينجا وصف «مقام تشريعي» عشق ورزيدن بود كه با جمله ي «قولوا لا إله إلا الله تفلحوا» محقق مي شود كه وقتي انسان پس از تلاش براي نفي «إلــه» (به معناي كسي كه حيراني مي انگيزد)، كم كم به مقام «إلا الله» (فقط يك حيراني برانگيز) مي رسد. اين مرحله تلاش مي طلبد و كوشش بيهودگي آن از خفتگي و خمودي، ارزشمندتر است. اين كوشش عاشق، اگر به هر دليلي به كشش معشوق منتهي نشود، به ناتمامي عشق منجر مي شود. (توجه بفرمائيد: ناتمامي عشق، نه ناكامي در عشق).

اما آنچه به تكميل اين مرحله مي پردازد و ماجراي عشق ورزيدن شروع مي شود، «مقام تكويني» عشق است كه با فراز «وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَينَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ» تفسير مي يابد. در اينجا اصلا جاذبه اي جز جاذبه ي معشوق و وجهي جز وجه او در ميان نيست. شرق و غرب عالم، ريز و درشت جهان و زشت و زيباي دنيا يكي بيش نيست و آن هم تجلي «وجه الله» است.

اين آيه نيز در مقام تخاطب است و عشق در مقام تخاطب، تنزّل مي يابد؛ يعني مرحله ي نازله و عشقي رقيقه را بيان مي كند و گرنه عالم، يك وجه بيش نيست و «واو جمع» نيز خود جلوه ي وجه اوست. از اين منظر بود كه قبلا ذكر شد كه در عشق يك ركن بيش نيست و آن هم معشوق است. (خداوند ما را لياقت اين مقام عنايت فرمايد. آمين).

اينقدر گفتيم باقي «فكر» كن                  فكر اگر جامد بود رو «ذكر» كن.