آييــنه ي اوهام عشق

 

دنياي ما بر خلاف دنيائي كه در پيش رو داريم (آخرت)، دنياي توحيد نيست. دنياي «كثرت» است. در اين دنياي كثرت، بخاطر وجود همين كثرات، توجه عاشق به معشوق كمتر است. مانند اينكه شما معشوق خود را در يك صبحگاه مه آلود يكي از روستاهاي شمال، در جنگل گم كرده باشيد. هرچه از دور مي بينيد، او را معشوق خويش مي پنداريد و به سويش مي رويد (يا به سويش مي دويد). اما هرگاه نزديك مي شويد و غلظت مه كمتر مي شود، پي مي بريد كه آنچه مي ديديد، تنه ي يك درخت پير است نه قامت دلرباي معشوق جوان شما. با اين حال هرگز عشق به معشوقتان با غلظت مه كمتر نمي شود و هر چه غلظت مه بيشتر شود، دلتان از عشق او و هجران ماه روي او بيشتر مي گيرد.

حقيقت اين است كه در اين دنياي مادي، از كثرت وجودات، توجه به «الله» كه معشوق حقيقي هر عاشقي است، كمتر و كمتر مي شود و بر دل عاشق غبار كثرات مي نشيند و او را به وادي غفلت مي كشاند و آنچه را جستجو مي كند (از شدت غلظت مه كثرات)، در ديگري مي بيند. (گوئي «خدا» را در صبحگاه مه آلود روستائي در شمال با شخص يا چيز ديگري به اشتباه مي گيرد).

در اين هنگام، رؤيت بطور مستقيم صورت نمي گيرد و بين چشم عاشق و جمال معشوق، آيينه فاصله مي اندازد و اگر چه تمام اين عكس مي و نقش نگارينِ اين جهان نمودار، نمود همان فروغ رخ ساقي است، ولي ديدار از آيينه ي جام صورت مي گيرد.

حسن روي تو به يك جلوه كه در آينه كرد

اين همه نقش در آيينه ي اوهام افتاد

اين همه عكس مي و نقش نگارين كه نمود

يك فروغ رخ ساقي است كه در جام افتاد

ادامه نوشته

هنر عشق


  علت اينكه عشق، عاشق را به مقام توحيد رهنمون مي سازد، خاصيت «شركت سوزيِ» آن است

اگر انسان عاشقِ صادق باشد، به مقام توحيد مي رسد. مقام توحيد مقامي است كه سالكان و عارفان سالها به دنبال آن، رياضت ها مي كشند و از خور و خواب و خشم و شهوت مي پرهيزند و براي رسيدن به آن صمت و جوع و سهر و خلوت و ذكر به مدام دارند.

عشق اين هنر را دارد كه با تجلي كبرياي حرم حُسن معشوق بر دل عاشق، بر قامت او رداي توحيد را بپوشاند و دنيا و آنچه در آن است و آخرت و هر چه در او هست را به يك باره در چشم و دل او خار كند، تا عاشق، چهار تكبير دلش و تمام توجهش فقط به معشوق باشد.

هر جميلي كه بديديم بدو يار شديم

هر جمالي كه بديديم گرفتار شديم

كبرياي حرم حُسن تو چون روي نمود

چار تكبير زديم از همه بيزار شديم

علت اينكه عشق، عاشق را به مقام توحيد رهنمون مي سازد، خاصيت «شركت سوزيِ» آن است. عشق شريك معشوق را هر كه و هر چه باشد، نابود مي كند. هر اشتياقي كه در كنار معشوق، معشوقي ديگر مي نشاند و يا هنگام عشق به او به ديگري نيز توجه دارد، از دايره ي عشق بيرون است. براي همين است كه در نظر ما «دوست داشتن از عشق برتر نيست» و هرگز نمي توان بالاتر از قله هاي بلندِ عشق ورزيدن، چيزي تصور كرد. زيرا در دوست داشتن، شركت راه دارد و قلب در مرحله ي «حب» خالي از محبت غير نيست. بنابراين در يك زمان مي توان دو يا چند محبوب داشت. اما در مرحله ي «عشق»، قلب فارغ از عشق به غير معشوق مي شود و چشم و گوش و هوس و هوش را بر غير معشوق مي بندد. در مرحله ي «حب» هر چه تعداد محبوب ها بيشتر باشد، انسان در مرتبه ي كمال بيشتري است و قلب او با محبت به اغيار ظرفيت بيشتري مي يابد؛ يعني هر چه محبوب بيشتر باشد، ظرفيت قلب محبّ براي محبت بيشتر مي شود. اما قلب عاشق هرگز نمي تواند ظرف حتي توجه به غير معشوق باشد تا چه رسد به عشق به غير معشوق.

غير معشوق ار تماشائي بود

عشق نبود هرزه سودائي بود

تيغ «لا» در قتل غير حق براند

خود نگر زان پس كه بعد از حق چه ماند

ماند «الا الله» باقي جمله رفت

شاد باش اي عشقِ شركت سوزِ زفت

قلب عاشق هرگز نبايد براي عشق و حتي توجه به غير معشوق ظرفيت داشته باشد. اصلا به محض فرض تعدد معشوق، يا اين معشوق ها محبوب مي شوند و عاشق تا بلندترين قله هاي محبت هبوط مي كند و يا اين كه عشقش مي گويند، هوسي ناپايدار و اشتياقي كم عيار بيش نيست و نتيجه اي جز شهوت و نفرت نخواهد داشت.

تا اينجا وصف «مقام تشريعي» عشق ورزيدن بود كه با جمله ي «قولوا لا إله إلا الله تفلحوا» محقق مي شود كه وقتي انسان پس از تلاش براي نفي «إلــه» (به معناي كسي كه حيراني مي انگيزد)، كم كم به مقام «إلا الله» (فقط يك حيراني برانگيز) مي رسد. اين مرحله تلاش مي طلبد و كوشش بيهودگي آن از خفتگي و خمودي، ارزشمندتر است. اين كوشش عاشق، اگر به هر دليلي به كشش معشوق منتهي نشود، به ناتمامي عشق منجر مي شود. (توجه بفرمائيد: ناتمامي عشق، نه ناكامي در عشق).

اما آنچه به تكميل اين مرحله مي پردازد و ماجراي عشق ورزيدن شروع مي شود، «مقام تكويني» عشق است كه با فراز «وَلِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَينَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ» تفسير مي يابد. در اينجا اصلا جاذبه اي جز جاذبه ي معشوق و وجهي جز وجه او در ميان نيست. شرق و غرب عالم، ريز و درشت جهان و زشت و زيباي دنيا يكي بيش نيست و آن هم تجلي «وجه الله» است.

اين آيه نيز در مقام تخاطب است و عشق در مقام تخاطب، تنزّل مي يابد؛ يعني مرحله ي نازله و عشقي رقيقه را بيان مي كند و گرنه عالم، يك وجه بيش نيست و «واو جمع» نيز خود جلوه ي وجه اوست. از اين منظر بود كه قبلا ذكر شد كه در عشق يك ركن بيش نيست و آن هم معشوق است. (خداوند ما را لياقت اين مقام عنايت فرمايد. آمين).

اينقدر گفتيم باقي «فكر» كن                  فكر اگر جامد بود رو «ذكر» كن.

 

به بهانه ي ميلاد امام عاشقان، ابا عبدالله الحسين عليه الصلاة و السلام

 

بسم الله الرحمن الرحيم

زيباترين نگاه
محبت خداوند به انسان بيش از حد تصور است و به اندازه لياقت عبد نيست بلکه به اندازه ي شأن رب است. وچون شأن رب بالاترين شؤون وجودي است، پس از اين منظر محبت رب به عبدش بالاترين محبت هاست. ما چون انسانهاي غرق در روابط محسوس دنيوي هستيم، از محبت ديگران مثلا مادر، پدر، برادر، خواهر، همسر، فرزند، عاشق يا معشوقمان و ... لذت مي بريم، غافل از اينکه اين عشق ها و محبت ها شعاع نور خفيفي از کانون محبت «الله» است و نهايت غفلت است که ما ذره را ببينيم و خورشيد را به نظاره ننشينيم و يا به اميد تابش نورش به انتظار نباشيم.
تو نيز با تمام مهرها و عشق ها به ديگران و از ديگران، از اين مهر و عشق، جز عشق رب چيزي نبين و از اين همه لطف جز الطاف آن «نور آسمانها و زمين» را مشاهده نکن. با اين نگاه است که لطف و قهر خداوند برايت شيرين مي شود. و زندگي تو شادماني اين شعر مي شود که:
عاشقم بر لطف و بر قهرش به جِد
اي عجب من عاشق اين هر دو ضد
بلکه بالاتر از اين بايد انديشيد، زيرا خداوندي که کانون محبت است، هرگز با بنده ي مؤمنش قهر نمي کند. بلکه همه ي فقرها و کمبودها و مرض ها و شکست ها و مرگ ها همه از الطاف خفيّه ي اوست که حکمت او از اينها، تربيت بنده اش و بالابردن پيمانه ي وجودي اوست، تا لايق ناديده ها و نشنيده ها شود.
اي جفاي تو ز دولت خوب‌تر             و انتقام تو ز جان محبوب‌تر
نار تو اين است نورت چون بود          ماتم اين، تا خود که سورت چون بود؟
از حلاوت‌ها که دارد جور تو             وز لطافت کس نيابد غور تو
اگر کسي به اين مقام رسيد، نه خداوند را صاحب جور مي بيند و نه او را در حق خود جفاکار مي يابد، تا اينکه براي جورش، حلاوت و لطافت فرض کند.
او سراسر لطف است و از اين لطف بي کران، جز مهر چيزي نمي بيند. و تفسير آنچه گفتيم از فقرها و کمبودها و مرض ها و شکست ها و مرگ ها، را به چيزي جز زيبائي نمي کند (و ما رأيت إلا الجميل) و اگر کودک شيرخوارش نيز در کوير بي وفائي و بي حيائي براي جرعه ي آبي به دست بگيرد، و گلوي نازکش را بريده از تير سه شعبه به نظاره بنشيند باز هم بر اين همه رنج هاي زيبا که به درگاه او مي کشد، شکر مي کند و در مقام رضا که بالاترين مقام عبد است، مي فرمايد: هوّن عليّ أنّه بعين الله (اين همه اندوه چون در برابر ديدگان توست، برايم آسان است).

 

نشانه هاي معشوق


  واگر حتي مرا در آتش افكندي من به تمام آنان خواهم گفت كه عاشق تو هستم- مناجات شعبانيه

    

1-   معشوق مربي است:

معشوق هركه مي خواهد باشد (در هر عشقي) مربّي عاشق مي شود و خواه ناخواه عاشق را همرنگ خود مي كند. تربيت او به نحو إرائه ي طريق نيست بلكه از نوع ايصال به مطلوب است. حتي اگر عاشق نخواهد و حتي اگر معشوق نداند، اين تربيت انجام مي شود. اين را از علامات و ويژگيهاي عشق نيز مي توان شمرد، اما اين به بركت عشق نيست بلكه از ميمنت معشوق است، زيرا ما معشوق را اصل مي دانيم و حتي عشق را نيز زائيده ي كشش او (تكويني يا كمالات و تشريعي يا عشوه گري) او به شمار مي آوريم.

بنابراين معشوق هركه باشد، عاشق را به ميزان وجود خود (كمالات و نقائص خود) تربيت مي كند.

2-   معشوق بي نياز است:

اين بي نياز بودن هم شامل بي نياز واقعي بودن مي شود (كه همان معشوق واقعي است كه فرمود: والله هو الغنيّ يعني؛ خداوند فقط بي نياز است) و هم شامل حس بي نيازي داشتن مي گردد. در هر صورت يعني معشوق هر كه مي خواهد باشد، نياز از طرف او نيست. اگر معشوقي نياز آورد، او از آن زاويه معشوق نيست، و اگر عشق در ميان است او در آن لحظه ي نياز عاشق است نه معشوق. زيرا نياز از اركان عاشق است و خارج از جنس و فصل معشوق. براي همين است كه پسر و دختري كه به همديگر عشق مي ورزند، هركدام كه نياز آورد، عاشق است و هركدام كه ناز كرد، معشوق است.

3-   معشوق پرناز است:

ظاهرا چنين است كه ناز حالت انفعالي است، در حالي كه واقعاً چنين نيست، بلكه ناز دامي است كه فرد را به سوي دايره ي عشق جذب مي كند و نيز دامي است كه عاشق را در دايره ي عشق نگه مي دارد. بنابراين ناز از سر نياز حقيقي نيست بلكه ناز براي جذب و حبس انجام مي شود؛ جذب افراد و حبس عاشق. مرد افكن ترين ناز عمومي زنان در اين مورد اشك است كه دل هر فردي را جذب مي كند. آنقدر اشك دلربا و عاشق كش است كه هرگز با سخنان طناز و عشوه گريهاي ديگر قابل مقايسه نيست. دليل آن هم اين است كه تأثير گريه ي معشوق (بر خلاف تأثير مؤثرات ديگر) بر افراد و بر عاشق فطري است. گريه مقدمات ترحم و رحمت را فراهم مي كند و اين دو قلب را خاشع مي نمايند و آنگاه در افراد مستعد، عشق ايجاد مي شود و در عاشق تلاطم به وجود مي آيد.

4-   معشوق عاشق كش است:

كلامي است كه به حديث قدسي معروف شده است و اگر چه ما هنوز تحقيقي براي اثبات صحت يا سقم آن انجام نداده ايم اما آن را كلامي صحيح، زيبا و متين مي دانيم. سخن صحيح از هر كه باشد، صحيح است و ما نظر به كلام مي كنيم نه به متكلم.

اين كلام زيبا از زبان خداوند (به عنوان حديث قدسي) مي گويد: من طلبني وجدني و من وجدني عرفني و من عرفني احبني و من احبني عشقني و من عشقني عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعليّ ديته و من عليّ ديته فأنا ديته.

يعني كسي كه مرا طلب كند مرا مي يابد و كسي كه مرا يافت مرا مي شناسد و كسي كه مرا شناخت مرا دوست مي دارد و كسي كه مرا دوست داشت، عاشقم مي شود و كسي كه عاشقم شد من نيز عاشقش مي شوم و كسي كه عاشقش شدم او را خواهم كشت و كسي كه من او را بكشم خونبهاي او بر من واجب است و كسي كه خونبهاي او بر من واجب است من خونبهاي او هستم.

هيچ گفتاري در اين موضوع با اين كلام قابل مقايسه نيست. اگر شهيدان بزرگوار ما همگي در يك سطح معرفتي نبودند و اما بزرگاني از آنان سراغ داريم كه واقعا اين كلام زيبا در شأن آنان مي تواند باشد. خداوند ما را با آنان محشور فرمايد.

5-   معشوق عاشق طلب است:

البته اين مورد با بي نياز بودن خداوند تناقض ندارد، زيرا عاشق طلب بودنِ معشوق در اينجا از سر نياز نيست بلكه از باب نظر به كمالات خود است. خداوند چون كمالات خود را مي بيند به دنبال طالب كمال است و مي خواهد افراد، با تربيت او به سوي عشق آيند و عاشق او شوند. در حديث قدسي ِ گنج پنهان كه خداوند در آن حديث خود را كنز مخفي ناميده است، سخن از اين ماجراست. مي فرمايد: من گنج پنهاني بودم، دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق را آفريدم. اين دوست داشتن نياز فاعل نيست بلكه عاشق طلب بودن پس از نظر به كمال خود و نظر به نياز غير است.

گاهي پنداشته مي شود كه عاشق طلب بودنِ زنان از نياز آنان است، در حالي كه چنين نيست بلكه اين صفت نيز در آنان صفت نقص نيست بلكه صفت كمال است. جنس زن از باب نظر به جنس مخالف عاشق طلب است زيرا پس از اينكه نظر به خود و كمال خود كرد، داشتن اين كمال را براي جنس مخالف تشخيص مي دهد و براي او عشوه گري مي نمايد. اين عاشق طلبي را بايد از زاويه ي نقص غير و كمال معشوق بايد نگاه كرد نه از زاويه ي نقص معشوق براي جذب عاشق. زيرا هر معشوقي را بايد در حد خود بي نقص فرض كرد و اگر نقص را در او فرض يا اثبات كرديم، او از آن زاويه ي نقص معشوق نيست. (فافهم رحمك الله)   

علامات عاشق


  در هر عاشقی علاماتی است که او را از افراد دیگر که زندگی سرد و یکنواختی دارند، جدا می کند



در هر عاشقی علاماتی است که او را از افراد دیگر که زندگی سرد

و خمود و یکنواختی دارند، جدا می کند.

ذکر این علامات که آنها را در دعاها و مناجاتهای

معصومین علیهماالصلاة والسلام می توان یافت

تصویر روشنی از جهان بینی و ایدئولوژیِ

یک عاشق عارف را به ما نشان می دهد.

توجّه به این نکته ضروری است که این علامات

با درجه ی قوّت و ضعفِ متفاوت به معرفت عاشق بستگی دارند؛

لذا بعضی از این علامات را می توان علامات مطلقِ عُشّاق دانست،

نه فقط علاماتِ عاشقِ عارف. عاشق؛

1-مشتاق نظر به جمال معشوق است:

إِلَهي لا تَحْجُبْ مُشْتَاقِيكَ عَنِ النَّظَرِ إِلَى جَمِيلِ رُؤْيَتِكَ.

خداوندا! مشتاقانت را از ديدار زيبايت محروم نفرما

2-آرزوی قرب معشوق را دارد:

اللَّهُمَّ أَوْرِدْنَا حِيَاضَ حُبِّكَ وَ أَذِقْنَا حَلاوَةَ وُدِّكَ وَ قُرْبِك.

پروردگارا! ما را به بركه هاي عشقت رهنمون ساز و شيريني محبت

و لقائت را به ما بچشان‏

3-همیشه در مناجات با معشوق و قلبش مملوّ از عشق به اوست:

إِلَهِي وَ أَلْحِقْنَا بِعِبَادِكَ الَّذِينَ بَابَكَ عَلَى الدَّوَامِ يَطْرُقُونَ الَّذِينَ مَلَأْتَ لَهُمْ

ضَمَائِرَهُمْ مِنْ حُبِّكَ.

خداوندا! ما را به بندگانت كه مدام باب رحمتت را مي كوبند،

ملحق گردان. آن كساني كه درونشان از عشق تو لبريز است.

4-طالب لقاء و وصل و رضا و رؤیت معشوق است:

لِقَاؤُكَ قُرَّةُ عَيْنِي وَ وَصْلُكَ مُنَى نَفْسِي وَ إِلَيْكَ شَوْقِي

وَ فِي مَحَبَّتِكَ وَلَهِي وَ إِلَى هَوَاكَ صَبَابَتِي وَ رِضَاكَ بُغْيَتِي

وَ رُؤْيَتُكَ حَاجَتِي وَ جِوَارُكَ طَلَبِي وَ قُرْبُكَ غَايَةُ سُؤْلِي

وَ فِي مُنَاجَاتِكَ رَوْحِي وَ رَاحَتِي.

لقاي تو نور چشم من است و وصل تو آرزوي من. كبوتر شوقم

به سوي تو پرواز مي كند. در محبت توحيرانم و دلدادگي ام در هواي توست.

رضايت تو آرزوي من است و ديدار تو نياز من.

جوار تو مطلوب من است و قرب تو نهايت درخواستم

و در مناجات توست شادماني و راحتي من.

5-ریشه ی شوق به معشوق در دل او نفوذ کرده است:

إِلَهِي فَاجْعَلْنَا مِنَ الَّذِينَ تَرَسَّخَتْ [تَوَشَّجَتْ‏] أَشْجَارُ الشَّوْقِ

إِلَيْكَ فِي حَدَائِقِ صُدُورِهِمْ وَ أَخَذَتْ لَوْعَةُ مَحَبَّتِكَ بِمَجَامِعِ قُلُوبِهِمْ.

خداوندا!

ما را از كساني قرار بده كه درختان اشتياق به سوي تو در باغچه هاي

دل آنها رسوخ كرده و سوز محبتت سراسر قلبشان را فرا گرفته است.

6-شیرین ترین شرابش، شراب وصال معشوق است:

مَا أَطْيَبَ طَعْمَ حُبِّكَ وَ مَا أَعْذَبَ شِرْبَ قُرْبِك‏.

چه شيرين است مزه ي عشقت و چه گواراست شراب قربت.

7-دائماً و در همه جا به یاد معشوق است:

إِلَهِي فَأَلْهِمْنَا ذِكْرَكَ فِي الْخَلاءِ وَ الْمَلاءِ وَ اللَّيْلِ وَ النَّهَارِ

وَ الْإِعْلانِ وَ الْإِسْرَارِ وَ فِي السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاء.

خداوندا!

يادت را در پنهان و آشكار و ليل و نهار و اعلان و اسرار و در آساني

و سختي به ما الهام كن.

8-در فراق معشوق ناشکیب است:

فَهَبْنِي يَا إِلَهِي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلايَ وَ رَبِّي صَبَرْتُ عَلَى عَذَابِكَ

فَكَيْفَ أَصْبِرُ عَلَى فِرَاقِك.

اي خداي من و آقاي من و مولاي من و پروردگار من!

گيرم كه عذابت را تحمل كنم، چگونه بر فراقت صبر نمايم.  

9-همه جا گویا به عشق معشوق است:

إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّك‏.

اگر مرا در آتش فرستادي،

به همه ي دوزخيان خواهم گفت كه من تو را دوست دارم

10-در آرزوی کمال انقطاع از غیر و دوام وصال با معشوق است:

إِلهِي هَبْ لِي كَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَيْك.‏

خداوندا! كمال انقطاع به سوي خودت را به من موهبت فرما.

11-عاشقِ هرکه را و هرچه را که با معشوق ارتباطی دارد، است:

أَسْأَلُكَ حُبَّكَ وَ حُبَّ مَنْ يُحِبُّكَ وَ حُبَّ كُلِّ عَمَلٍ يُوصِلُنِي

إِلَى قُرْبِكَ وَ أَنْ تَجْعَلَكَ أَحَبَّ إِلَيَّ مِمَّا سِوَاك.

از تو محبتت را و محبت كساني كه دوستت دارند

و محبت هر كاري كه مرا به قربت مي رساند و تو را محبوبترين فرد

در نزد من قرار دهد، درخواست مي كنم.

12-طالبِ هرچه بیشترِ عشقِ معشوق است:

اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ أَنْ تَمْلَأَ قَلْبِي حُبّا لَك.

خداوندا! از تو درخواست دارم كه قلبم را لبريز عشقت كني.

13-هیچ چیزی به جز وصال و لقاء دیدار روی معشوق آرامش نمی کند:

غُلَّتِي لا يُبَرِّدُهَا إِلا وَصْلُكَ وَ لَوْعَتِي لا يُطْفِيهَا إِلا لِقَاؤُكَ وَ شَوْقِي

إِلَيْكَ لا يَبُلُّهُ إِلا النَّظَرُ إِلَى وَجْهِكَ وَ قَرَارِي لا يَقِرُّ دُونَ دُنُوِّي مِنْكَ

وَ لَهْفَتِي لا يَرُدُّهَا إِلا رَوْحُك‏.

سوز دلم را جز وصل تو فرو ننشاند

و شعله درونم را جز لقاء تو خاموش نسازد

و بر آتش اشتیاقم را چيزي جز نظر به وجهت فرو ننشاند.

قرارى ندارم جز در قرب تو و حسرت و افسوسم

را جز نسیم جانبخش رحمتت باز ندارد.

گاهی....


گاهی گمان نمی کنی ولی می شود

گاهی نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدائی و بخت نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگی است دلت سیر می شود

کاری ندارمت که کجائی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

نشان عشق در قرآن و سنّت


و تو سعی کن که در ارادت به «الله» جَلَّ جَلالُه صادق باشی، خواه این ارادت را «حُبّ» گویند و خواه «عشق»

گروهی که خداوند آنها را از درک اسرار دقیق عشق آگاه گرداند و فهم ظرفیّت بیش از مقام خود را عنایت فرماید، پنداشته اند که عشق ورزیدن در شرع حرام است و هرچه به این نام است همه شهوت و حیوانیت است. می گویند که نباید این کلمه را استعمال کرد و باید از لفظ حُبّ به جای عشق و از لفظ مُحِبّ به جای عاشق استفاده نمود. به نظر آنان یکی از دلایل حرمت عشق ورزیدن، عدم استعمال لفظ عشق در قرآن و سنّت است، در حالی که باید دانست؛
اوّلاً: عدم استعمال آن در قرآن ممکن است بخاطر این باشد که لفظ عشق با توجّه به ترکیب حروف آن از فصاحت و بلاغت خوبی برخوردار نیست، چرا که حرکت عینِ مکسور که نزد عرب «عی» [کوتاه] خوانده می شود، به سوی شینِ ساکن که صفت تفشّی آن منفور طبع است، و بازگشت آن به سوی مخرج قاف که دارای سه صفت جهر، شدّت و استعلاء است، حالت خاصی به این کلمه داده است که احتمال عدم استفاده از آن در کلام خداوند که دامنه ی تحدّی آن تا فصاحت حروف نیز کشیده شده است، تقویت می کند. (چنانکه عدم استفاده از کلمه ی «أرَضون السّبع» و «سبع أرَضین» نیز با توجّه به قطعیّت وجود زمینهای هفت گانه در مقابل «السّماوات السّبع» و «سبع سماوات» ممکن است به همین دلیل فصیح نبودن کلمه ی «أرَضون» و «أرَضین» باشد). علاوه بر اینکه مقایسه ی آیات موجود با جملات ممکن، این قول را تقویت می کند:
وَ الَّذينَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّه.(165 بقره)‏ --------- و الذین آمنوا عاشقونَ الله (عُشّاقُ الله).
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّه. (31 آل عمران)‏-----قل إن کنتم عاشقینَ اللهَ (تعشقون الله) فاتّبعونی یعشقکم اللهُ.
ثانیاً: انصراف کامل اذهان در عُرف آن روز از این کلمه، به شهوت رانی و زن بارگی  و نبود هیچ گونه سابقه ی ذهنی نسبت به معانی مثبتِ لفظ عشق، ممکن است یکی دیگر از دلایل عدم استعمال آن در قرآن باشد.
ثالثاً: استعمال کثیر آن در نزد شعرای جاهلیّت خصوصاً در اشعار مستهجن و عدم دأب قرآن در نزدیک شدن به فضای شعری آن روز، خصوصاً با توجّه به اتّهامات شاعر بودن پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، نیز می تواند یکی از دلایل عدم استعمال لفظ عشق توسط قرآن باشد.
با تمام این کوششها باید دانست که نزاع در اینجا نزاعی لفظی است و ما را نزاع بر سر لفظ نیست. و تو سعی کن که در ارادت به «الله» جَلَّ جَلالُه صادق باشی، خواه این ارادت را حُبّ گویند و خواه عشق و خواه در لفظ، مُحِبّ خوانده شوی و خواه عاشق.
در مورد استعمال لفظ عشق در سنّت نیز موارد کافی برای اثبات استعمال کلمه ی عشق در لسان معصومین صلوات الله علیهم اجمعین وجود دارد که در حد مطلوب ذیلاً ذکر  می شود:
ادامه نوشته

بيدار نمائيد كه در خواب نمانند

بسم الله الرحمن الرحيم

زشت، زشت است و از شماها زشت تر ...

به انسان دو گوش دادند. يكي راست و يكي چپ.

كساني كه فقط از راست مي شنوند

و نيز كساني كه فقط از چپ مي شنوند،

قدرت بصيرتشان نسبت به حوادث كم است.

خصوصاً اگر انسان گوش چپش يا گوش راستش كر باشد

و فقط از يك گوش بشنود.

اين فرد هميشه پيش از ديگران و بيش از ديگران احساساتي مي شود.

سنگي را به چاه مي اندازد كه ديگران براي درآوردنش به زحمت مي افتند.

كاري نكنيد كه بنويسند:

زشت از هركسي زشت است مگر از شماها!!!

فقط مقايسه بفرمائيد:

1- سخنان آية الله توسلي در مجمع تشخيص مصلحت نظام

26 بهمن 1386 :

...آقاي حاج حسن آقاي خميني، دو تا مطلب ذكر كرد.

كه منشاء آن هم، يك خوابي كه ايشان ديده بودند.

حدود دو ماه قبل، بعضي از بزرگان اطلاع دارند، ايشان گفتند

كه من خواب ديدم امام(ره) به من فرمودند كه:

حسن من را دارند از اين خانه بيرون مي‌كنند

گفتم آقا چه كسي شما را از اين خانه بيرون مي‌كند.

باز خواب ديدم دوباره كه امام(ره) فرمودند:

حسن من را دارند از اين خانه بيرون مي‌كنند.

تا سه مرتبه من اين خواب را ديدم.

البته من نمي‌گويم كه خواب حجت است،

اما گاهي خوابهايي است كه انسان از آنها چيزهايي را متوجه مي‌شود.

من در كلمات حضرت امام(ره) مطالعه كردم و ديدم

كه اين پيش بيني را خود امام(ره) كرده است:

در تاريخ 23 آبان 61، (امام مي فرمايند)

اينجانب هيچگاه ميل نداشتم و ندارم كه درباره نزديكان خود سخني بگويم

يا دفاعي كنم. لكن علاوه بر آنكه در پيشگاه مقدس حق

(جل و علا) مقصر و مجرم هستم و از درگاه متعالش اميد عفو

و بخشش دارم و تمام سرمايه ام اعتراف به تقصير و عذر از آن است.

و در نزد مسلمان و ملت عزيز نيز اعتراف به قصور،

تقصير و از آنان اميد عفو و طلب آمرزش دارم.

اما در پيش گروههايي و اشخاصي گناهاني نابخشودني دارم.

و احتمال قوي مي‌دهم كه پس از من براي انتقام جويي از من

به بعضي نزديكان و دوستانم تهمت ها كه من آنها را ناروا مي‌دانم بزنند.

و به آتشي كه بايد مرا بسوزانند، آنان را بسوزانند.

و احيانا به صورت دفاع از من، انتقام مرا از آنها بگيرند.

اين نامه‌اي است مفصل از امام(ره)....

اين سخنراني ناقص مي ماند،

و آية الله توسلي در حين سخنراني

كه نوعي دفاع از سيد حسن خميني بود،وفات مي كند.

رحمة الله عليه.

2- سخنان آية الله رفسنجاني در مجمع تشخيص مصلت نظام

22خرداد 1389 :

‌...این‌جور رفتار، رنجاندن بیت امام(ره) كار درستی نبود، كار بدی بود   

من آن روز در اتاق انتظار، خدمت مقام معظم رهبری نشسته بودم    

می‌دیدم ایشان ناراحتند. یك وقت كه حسن آقا

پیشنهادصلوات داد 

و صدای بسیار بلندی از جمعیت به گوش رسید

كه برخلاف آن شعارها، یك دفعه انبوه جامعه، در آنجا صلوات فرستادند

رهبری معظم انقلاب، خوشحال شدند. به من گفتند ببین

این جمعیت است، نه آن صدایی كه از یك معدودی درمی‌آید

جمعیت وفادار است.... قبل از سخنرانی حسن آقا رنجیده بود

می‌خواست صحبت نكند. رهبری معظم به ایشان گفتند كه مناسب نیست

شما صحبت نكنید. مردم انتظار دارند از شما مطالبی بشنوند

و ایشان را ترغیب كردند كه بروند. آن كاری كه جلوی تریبون در انظار كردند

(بوسيدن ايشان) خیلی معنادار بود. خوب این سال‌ها

این مراسم تكرار شده

مقام معظم رهبری هیچ وقت حسن آقا را جلوی مردم نبوسیده بودند

آنهایی كه این را می‌دیدند، باید درس می‌گرفتند، می‌فهمیدند

این یك اشاره‌ای داشت. ایشان در این حد

این‌گونه رمزگونه نظرشان را اعلام كردند

من می‌بینم بعد از آن هم، همان‌هایی كه محرك این جمعیت بودند

هنوز دارند مقاله می‌نویسند، سخنرانی می‌كنند

تحریك می‌كنند، این چه چیزی است؟ چه نفعی از آن می‌بریم؟

اما حقیقتاً نباید این كارها تكرار شود

فأين تذهبون؟

(به كجا چنين شتابان)